X
تبلیغات
اولین و آخرین

اولین و آخرین

!!!اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش می افتی!!!

راز دلم!!:(

*علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم

دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

*روز به روز بیشتر می شود و هر چه تو را بیشتر می شناسم

به دورویی و دورنگی تو بیشتر پی می برم و

*این احساس در قلبم جای می گیرد که بلاخره باید

از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که

*روزی شریک زندگی تو باشم

اگر چه دوستی با برگهای بهاری کوتاه بود ولی

*بسیاری از اوراق و صفحات زندگی تو برای من روشن شده و مطمئن هستم که

جز تظاهر و دورویی چیز دیگری نیست

*اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر را

با پشیمانی خواهم گریست و اگر چه افسانه ی آشنایی ما غیر از این باشد از هم جدا

*خوشبخت میشویم و حالا لازم است بگویم

این موضوع را هیچوقت فراموش نکن و مطمئن باش

*این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر

درصدد دوستی با من باشی بنابراین من از تو میخواهم

*جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر از

دروغ و تظاهر و خالی از هر گونه

*محبت و علاقه است و تصمیم گرفتم برای همیشه

تو و یادگار عشقت را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم

*دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم

حالا اگر می خواهی به علاقه و محبت من نسبت به خودت پی ببری نامه ای را که نوشتم دوباره یک خط در میان بخوان!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 13:46  توسط پریسا  | 

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ میگه تو قلب من زندگی کن...

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ میگه همیشه با من باش...

عشق نمی پرسه دوستم داری یا نه؟ فقط میگه دوست دارم...




*همیشه در عجب بودم

که چرا در جاده عشق

پا به پایم نمی آمدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم.

امروز فهمیدم...

ریگی که در کفشت بود، تو را می آزرد!!!



نمی توانم از عشق سخن نگویم!و نمی توانم از چیزی جز عشق سخن بگویم! عشق و دیگر هیچ!!!



*از روزی که به تو آموخته اند،

بیماری « عشق » از « وبا » خطرناک تر است...

احساسم را با آب معدنی می شویم

و قلبم را روزی سه بار،

ضدعفونی می کنم!

پس جای نگرانی نیست!!!


عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود.



*به تو تبریک می گویم!

تا دیروز، همه از عشق قفس می ساختند،

ولی امروز تو ...

گاو صندوق ساخته ای!!!



فقط عشق هست و بس! جز عشق چیزی را باور ندارم.





*از شیرینی عشق که لذتی نبردی!

قلبم را در سرکه می گذارم

تا شاید سال ها بعد

از ترشی خاطره ها لذت ببری!!!



از دلم پرسیدم عشق را خلاصه کن، گفت آغاز کسی باش که پایان تو باشد


 *اثر میلاد تهرانی


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/10ساعت 15:10  توسط پریسا  | 

باغچه ی کوچک ما....

تو به من خندیدی و نمیدانستی

   که من از باغچه ی همسایه

     سیب را دزدیدم...

       باغبان از پی من تند دوید

         سیب را دست تو دید

           غضب آلوده به من کرد نگاه

             سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

               و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام

                             تکرارکنان

                                   نام تو می دهد آزارم

                                         و من غرق این پندارم

                                 که چرا باعچه ی کوچک ما سیب نداشت!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/08ساعت 14:14  توسط پریسا  | 

.....

دوست دارم از طلوع عشق تا غروب سر نوشت، دوستم بدار شاید فردایی نباشد




هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود، نترس و نا امید نشو!

چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن




به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن



ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند...

چه تلخ است قصه ی عادت!




عشق بین دو نفر این نیست که هر دو زیر باران خیس شوند، عشق آن است که یکی چتر شود برای دیگری و دیگری هیچوقت نفهد که چرا خیس نشد!




هیچ چیز واقعا خراب نیست، حتی ساعتی که از کار افتاده دو بار در روز ساعت و درست نشون میده




باران باش که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش یک معناست




روی قلبم نوشتم ورود ممنوع. عشق آمد و گفت بی سوادم



دیروز جز خاطره ای بیش نیست و فردا یک رویاست.

اما اگر امروز را خوب زندگی کنی تمام دیروزهایت به خاطره ای خوش

و

تمام فرداهایت به رویای امید تبدیل خواهد شد.



همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی،

پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه

دنیایه خودته




وقتی قدرت عشق بر عشق به قدرت غلبه کنه

دنیا طمع صلح را می چشد



چه زیبایند آنانی که همیشه لبخند بر لب دارند




چنین گفت زرتشت: عاشق عشق باش

دوست داشتن رو دوست بدار

از تنفر متنفر باش

به مهربانی مهر بورز

و از جدایی جدا باش!



+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/06ساعت 16:24  توسط پریسا  | 

به نام ساده ترین بی نامی که شنیدم

در زمان های بسیار قدیم وقتی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند که در آن میان ناگهان ذکاوت ایستاد و گقت: بیاید یک بازی کنیم، مثلا قایم باشک!

دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم میگذارم و از آنجایی که هیچکس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد هم، همه قبول کردند.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و همه رفتند تا جایی پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت بین انبوهی زباله پنهان شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت: به زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت! همه پنهان شده بودند به جز عشق! چون همه ی ما میدانستیم که پنهان کردن عشق مشکل است!

وقتی دیوانگی به پایان شمارش رسید، عشق پرید و در بین بوته گل رز پنهان شد و دیوانگی اولین نفری را که پیدا کرد تنبلی بود که تنبلیش آمده بود تا جایی پنهان شود و بعد حسد را پیدا کرد. حسادت در گوش دیوانگی زمزمه کرد که عشق در پشت بوته ی گل رز است!

دیوانگی شاخه ی چنگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته گل رز فرو کرد که با صدای ناله متوقف شد!

عشق از پشت بوته ها بیرون آمد، با دست هایش سورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد!

آری عشق کور شده بود، چون شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود!

دیوانگی گفت: من چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟!

عشق گفت تو نمیتوانی مرا درمان کنی، اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو!



«و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است

           و

              دیوانگی همواره در کنار او!»

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/06ساعت 12:27  توسط پریسا  |